یک هفته شلوغ و باز هم طاهای من

سلاملبخند

وای چه هفته ای بود کلی کار داشتم.دنبال خونه هستیم و با این بازار کساد نه کسی می خره نه می فروشه من هم دیگه از این خونه خسته شدم خوشحال بودم که امسال می ریم خونه خودمون ولی بازم نشد و باید یه جای دیگه رهن کنیم.هر عصر کارم شده بود طاها رو بذارم خونه مامانی و با بابا محمد توی این شهر شلوغ به دنبال یه سقف.

 

توی این هفته طاها یه کار جدید یاد گرفته. اول این عکسرو داشته باشین ..

مامانم می گن یک هفته است که تمام عصر کار طاها شده هل دادن کالسکش.انقدر این کارو دوست داره .من وقتی این کارش رو دیدم کلی بوسش کردم آخه خیلی با مزه می شه با این پاهای کوچولو و کپلش.

یه کم هل می ده بعد دستش رو ول می کنه دس دسی می کنه و با صدای بلند ذوق می کنه. و با نگاهش به اطرافیان می گه شما هم ذوق کنید .

الهی دورش بگردم نه دیگه تو کالسکه و نه تو رورووک می شینه از تو میز غذاش هم می یاد بالا.

وای کی میشه  به تنهایی راه بره من که منتظر اون لحظه ام .پسر نازم من این پاهای کوچولوت رو غرق بوسه می کنم.

راستش دیگه از اینکه زمستونه و نمی تونیم طاها رو ببریم بیرون خسته شدم کاش زود هوا بهتر بشه تا یه چند تا عکس از طبیعت بگیرم .

لينك | نوشته شده در جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط سمیه نظرات ()
طاها +کارهای جدید+دیبا

سلام... 

با عکسی از خنده طاها شروع می کنم که زیباترین خنده دنیاست...

این گل پسر روز به روز که می گذره کارای جدیدی یاد می گیره.

خیلی زود هم از اون کار خسته می شه و می ره سراغ کار بعدی.

تازگی ها از مبل می ره بالا و می شینه و می خنده و دس دسی می کنه و داد می زنه..

 

 

اینجا داره غر می زنه که دستش رو بگیرم بیاد بالا..

 

دیشب من و طاها خونه دوستم دعوت بودیم. دوستم یه نی نی اندازه طاها داره به نام دیبا. خیلی با مزست.

وقتی دیبا روبغل کردم اولین بار بود که طاها حسودی کرد. چنان گریه ای کرد و چنان اشکی ریخت که تا به حال ندیده بودم.

دیبا تمام مدتی که ما اونجا بودیم بازی میکرد دس دس و سر سری می کرد و کلی می خندید ولی  آقا پسر من زود حوصله اش سر میره و غر می زنه .

نمی ذاشت یه عکس ازش بگیرم.

 

اینجا لباساش رو در آورده بودم که عوض کنم از دستم فرار کرد و چنین لبخندی تحویلم داد و شروع کرد به شمردن انگشتاش.( این کار رو مامانم یادش دادن)

و چند تا عکس ....

 

 

و باز هم مبل نوردی...

لينك | نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط سمیه نظرات ()
طاها و باز هم طاها

 

 

 

 قربون نگاهت بشم...

 

سلام ....

پنجشنبه تولد دعوت بودیم خیلی به طاها خوش گذشت از اول تا آخر جشن دس دسی کرد و شده بود گل مجلس.

ولی چون دوربین نبرده بودم عکسی ندارم ازش که واستون نمایش بدم.

ولی تا دلتون بخواهد تو خونه خودم کلی ازش عکس گرفتم.

خوب طاها جمعه شب یه مهمون کوچولو هم داشت به نام ریحانه..

مدام لباسش رو می کشید با زبون خودش یه چیزایی بهش می گفت و در آخر گریش رو در آورد . ریحانه یه شونه داشت که معلوم بود خیلی دوستش داره و طاها می خواست ازش بگیره که نتیجش شد گریه کردن ریحانه ...

 

طاها جدیدنا می ره پشت یخچال و با باباییش دالی می کنه وغش می کنه از خنده.

 

 اینجا بستنی خورده ....

 

طاها داره می ره خونه مامان بزرگ.

انقدر بدش می یاد که کاپشنش رو تا بالا ببندم. ...

 

لينك | نوشته شده در یکشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ توسط سمیه نظرات ()
پسر نازم 10 ماهه شد..

ده ماهگیت مبارک.....

 

 امروز گل پسرم دست کوچولوش بوو شد. آخه رفته دست زده به بخاری.از بس کنجکاوه.

توانایی های طاها در ده ماهگی.

١. روی پاهای خوشکلش می ایسته.

٢.خوراکی که می بینه می گه مم.

 ٣.با من و باباییش دالی می کنه.

۴.به آب خوردن علاقه شدیدی داره.

۵.موسیقی که میشنوه دس دسی می کنه. وخودش رو تکون میده

   

 

 .

   

   ۶.بابا محمدش رو خیلی خوب می شناسه وقتی می گم کو بابایی می ره پشت در حمام در می زنه( آخه از بس باباش تو حمام)

 ٧. کلمات دد بوو بابا ماما مم رو خیلی خوب می گه.

 

من واسش خیلی برنامه ها دارم. دعا می کنم خدا بهم حوصله بیشتری بده تا تمام کارهایی که تو ذهنم هست رو به خوبی واسش انجام بدم.

 

          

و پسرم به آینده نگاه می کند....

 

 

لينك | نوشته شده در سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط سمیه نظرات ()
دندون.

دندون نو مبارک....

وای پسرم امروز یه دندون دیگش هم در اومد یعنی سه دندونه شد.

امروز بابا محمد مرخصی بود چون امتحان داشت ولی مگه این شیطونک گذاشت باباییش درس بخونه.ناچارا من و طاها رفتیم خونه مامانی.

اونجا تا دلتون بخواد شیطونی کرد.کلی هم بهبهی خورد.

تازگی ها وقتی خوراکی می بینه می گه مم.مم

این هم عکسای امروزش..

 

ناز مامانی..

 

لينك | نوشته شده در یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ توسط سمیه نظرات ()
یافتم یافتم.....

بالاخره قالبی که می خواستم پیدا کردم.

با این سرعت افتضاح فکر کنم یه دو سه کیلو کم کردم و همچنین صبر ایوب داشتم.

هنقدر توی گوگل رفتم که دیگه منو شناخته بود.

واسه من که از وب هیچی نمی دونستم فکر کنم شاهکاره...

پسرم الان خوابه...

دورش بگردم..

لينك | نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ توسط سمیه نظرات ()
قالب

سلام..

توی این چند روز دنبال قالب جدید بودم مدام توی اینترنت می گشتم ولی با این سرعت بیخود آخرش هیچی پیدا نکردم.

از این هفته که گذشت خاطره خوشی ندارم چون همش بی حوصله بودم و فکر می کنم درست و حسابی به طاها نرسیدم.

طاها داره روز به روز بزرگتر و شیطون تر می شه و احتیاج به توجه بیشتر.

این هفته بابا محمد زودتر خونه می اومد و من بهتر تونستم به وبلاگ دوستان سری بزنم. اطلاعات خوبی هم پیدا کردم.

وقتی می خواهم از طاها بنویسم نمی توانم چون لحظه به لحظه واسه من خاطره است.( چه ادبی شد)

خلاصه همه زندگی ما شده طاها...

 

دیگه عکس گرفتن از طاها خیلی سخت شده.توی این هفته اصلا نتونستم یه عکس خوب بگیرم.

بچم علاقه خاصی به ماشین داره.(مثل تمام بچه ها)

 طاها عاشق گلخونه مامانمه...

 

لينك | نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط سمیه نظرات ()
طاها و چند تا عکس

     

لينك | نوشته شده در جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط سمیه نظرات ()